تبليغاتX

این حسین کیست که از همه دل می ستاند*** این حسین کیست که از همه دلربایی می کند*** این حسین کیست که عاشق از او گدایی می کند*** این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست*** این حسین کیست که جان ها همه پروانه ی اوست*** این حسین کیست که بنده است و بنده نوازی می کند*** این حسین کیست که دل و دین و عقل وهوش می برد*** این حسین کیست که کربلای او بهشت روی زمین است*** این حسین کیست که اسلام را زنده می کند*** این حسین کیست که غم عشقش همه رو کربلایی می کند*** این حسین کیست که کار خدایی می کند*** این حسین کیست که عاشق او تا ابد شاه دو عالم می شود*** این حسین کیست که هرکه نامش را شنود در کوی گدای او گدایی می کند*** این حسین کیست که هرکه دیوانه ی او نشود بی وفایی می کند*** این حسین کیست که نام کربلای او دلبری می کند*** این حسین کیست که نام زیبای او بر عرش اعلا درخشندگی می کند*** این حسین کیست که همتا ندارد***
خادمان حسین(ع)
مستی قلب من از جام حسین است×××نمک زندگی ام از نام حسین است
 
 

.:: تا جمعه ظهور ::.

pomba02
pomba01حسینه یرلر آغلار گویلر آغلار

بتول و مرتضی پیغمبر آغلار

 

 

23 (1).gif

 

حسین دیوانه سی عاقل دی والله       بیزه ایراد ادن غافل دی والله

نماز کعبه زمزم دستمازی           حسین سیز مطلقا باطل دی والله 

 

 

13.JPG

 قيامت بي حسين غوغاندارد             شفاعت بي حسين معنا ندارد

حسيني باش تا محشرنگويند               چراپرونده ات امضا ندارد

 

14.JPG

 

2009-09-12 11-49-54 ب.jpg

 

هانسی گروهون بیله مولاسی وار

شیعه لرون حضرت عباسی وار

 

  

2(bia2maddahi.blogfa.com).jpg

در کلاس عاشقي عباس غوغا ميکند               در دل هرعاشقي عباس ماوا ميکند

    هر کسي خواهد رود درمکتب عشق حسين      

ثبت نامش رافقط عباس امضا ميکند

 

pics_karbala5.jpg 

عشق یعنی آتش افروخته

عشق یعنی خیمه های سوخته

عشق یعنی حاجی بیت الحرام

دل بریدن ها و حج ناتمام

عشق یعنی غربت نور دو عین

عشق یعنی گریه بر قبر حسین

عشق را گویم فقط در یک کلام

یا ابوالفضل و حسین و والسلام

  

(2) 90.JPG

 

سلام شروع بکار وبلاگ

 ۱۴ مهر ۱۳۸۷

ساعت ۲۱:۰۷

*************

     شکوه دارم از تو اما نميتونم بنويسم 
      
 گفته بودن روز جمعه خبر خوبی ميارن

آخه تقويمای دنيا که هزار تا جمعه دارن!!
 
 جمعه های بی نشونی

 جاده های آسمونی

 نعش خورشيد روی ابرا

 رد يه پيرهن خونی

 ای قرار عصر جمعه!

 ای شکستنی تر از دل!

 خيلی وقته بی قرارن

 شهرای شرقی کاگل!

پا بذار تو کوچه هامون

ای غريب بی نشونه!
 
     شبای روشن جمعه      

 شبای نذری پذونه
 
  پا بذار تو کوچه هامون

 روی تقويمای پاره!!
 
 روی برگای سياهی 

که هزار تا جمعه داره
 
 که هزار تا جمعه داره.....
 
 
 
مناجات با خدا
 
 
 
خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست.

خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد.

خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از

تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.

خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن

بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن

خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار

قادر نيست.

خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي

دوستان به رقص آيم.

خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت،

حماقتم را به حکمتت،

گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت،

بي حرمتي هايم را به قداستت،

تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.

خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در

آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است

از من دور گردان.

خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم.

خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد.


 
 

دست نوشته ها

 
 

                                       اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

به نام او که پیوسته هست و من از هم گسسته اوج حضورش را از یادم گه گاهی می برم . او که همیشه به یاد من و تاریکی هاست اما منی که باید به خود پی برم و به نورانیت برسم ، از او غافل شده ام وخود را در هیچ و پوچ دنیا گرفتار کرده ام .

ساخت وپاخت کرده ام و به امید واهی به این و آن دل بسته ام نه به او . آری من اشتباه کردم ، اما خدایا آخر تو که انسان را جایزالخطا خلق کردی ، درست می دانم خطای من بیشتر است اما آیا کرم تو وسعتی برای اندیشیدن دارد ؟ آیا صفای نگاه پر مهرت جایی برای حرف زدن دارد ؟ با کدامین عشق ، با کدامین دسته گل ، با کدامین اشک ناب و با کدامین ضیافت نور، از تو قدردانی کنم ؟ ای همه جود و وفا !

آری من بد کردم ، آنچه را می باید می کردم نکردم ، براستی تو بودی که با همه بدی هایم کنار آمدی و مرا به جرعه ای از اشتباهاتم آگاه کردی تا انشاءالله دیگر از تو غافل نشوم . حالا می فهمم که باید از هچل هایی به قول خود می گذشتم و از این پس نیز باید بگذرم تا بفهمم امتحان کردن بندگان توسط خدا در دنیا یعنی چه ؟ باید بفهمم که آخرتم ، فردای امروزم همه و همه از دیروزهایم نشأت می گیرد و تو خوب خوب می دانستی که امروز چه می شود که مرا دیروز چنان کردی ، اشتباه در من است اگر فردایم را نسازم تو آنچه باید می کردی کردی ، هزاران سپاس بر تو دریاها درود بر پاکی ات .

باید از دیروز ها الهام گرفت ، بهترین هایشان را گلچین کرد و بدانها امروز همین الان الان عمل کرد تا به فردای گلستان شده ی از قبل رسید.

تو تا امروز پشت وپناهم بودی هروقت افتادم دستم را گرفتی ، حتی گاهی وقت ها پایم را لیز دادی تا بفهمم نباید از جایی سر خورد ، نباید از جای یخی سرد آلوده گذر کرد ، باید محکم ایستاد تا پای جان فقط فقط بخاطر تو و بزرگی ات ، که اگر به تو بخاطرت بیاندیشم و تلاش کنم و زندگی ام ، بود و نبودهایم ، بخاطر حقانیت وجودت باشد آنگاه است که تو از من راضی خواهی بود و من آنچه را خواستم خواهم رسید .

تو بزرگی و مرا بزرگ آفریدی ، آری تو نجاتم دادی به خاطرم زمین را مسخر گرداندی و آسمان را محجوب حضور انسان کردی ، اما این منم که باید از آنچه برایم قرار دادی صحیح ترین استفاده را بکنم ، سخت باشم ، بکوشم و از پا ننشینم تا بیابم که چرا و چگونه باید به تو و برای تو و برای اندیشیدن همین وجود آفریدگاری مثل تو کافی است همین که بدانم از روح بزرگت در آدمی دمیده شده کافی است ، اگر من آن باشم که از این و آن و هیچ و پوچی واهمه نداشته باشم و از سختی ها گذر کنم تا اوج اوج بیداری ، نه خواب ، نه غفلت .

باید این و آن و حد ومرز و ... را طوری تنظیم کرد که همه همه در سمت اهدافم باشند نه این که آنها برایم هدف تعیین کنند مگر من خودم مخلوق خدایم نیستم که دیگرمخلوقین برایم تصمیم بگیرند ، مگر من خود اندیشه ندارم که دیگران برایم فکر کنند و راه بیابند ، خود من امروز می توانم با امید به آینده با توکل به خدا و قدرت لایزال الهی بر خلاف نظر دیگران هنوز باشم و بروم و قدم بزنم و فردای تاریخ را رقم بزنم و باعث شوم دیگران مرا بپذیرند و من بپذیرم تو و دیگران را و فقط آنانی را که تو را بپذیرند و برای تو بیندیشند و آنگاه اصولم را و اهدافم را با نگرش خود با امید به تو و با کمک مومنین ات ترسیم کرده و برای رسیدن به آنها دست از پا نشناسم و هر روز و هر لحظه بخاطرشان تلاش ورزم .

من و دوستی با دوستان خدا برای رسیدن به لقای تو در جهت رضای تو.

 


۞ادامه مطلب ۞
+ ۞ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:7  توسط مهرداد حکمی(مدیر وبلاگ)  | 

 

مسموم شدن امام باقرعليه السلام

آنچه مسلم است اين است که امام باقر( عليه السلام) با طرح مرموز ومخفيانه هشام بن عبدالملک ، مسموم شد وبه شهادت رسيد، ولي عامل وچگونگي آن به روشني مشخص نيست .

بعضي مي نويسند: ابراهيم بن وليد بن يزيد بن عبدالملک ( پسر برادر زاده هشام) آن حضرت را مسموم کرد

وبعضي مي نويسند : زيد بن حسن به دستورهشام ، زهر را به زين اسب ماليد واسب را به حضور امام باقر( عليه السلام) آورد، واصرار کرد که آن حضرت برآن سوار گردد ، آن حضرت ناگزير بر آن سوار شد وآن زهر دربدن او اثر کرد ، به گونه اي که رانهايش متورم شد وسه روز به سختي در بستر بيماري افتاد وسرانجام به شهادت رسيد .

آن حضرت ساعات آخر عمر  خود را با کفنهايي که  که باآن احرام بجا آورده بود مشخص نمود

ازکف برفت صبر و نماندش دگر قرار

دين شد تهي زمخزن اسرارکردگار

ازضعف برجبين منيرش عرق نشست

ارکان پنجمين امامت زهم شکست

گاهي زبان به ذکر حق وگه شدي به هوش

ازدل کشيده آه شرربار وشد خموش

امام باقر (عليه السلام) در بستر بيماري

کليني به سند صحيح  اززراره روايت کرده است که گفت روزي از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) شنيدم که فرمود :

درخواب ديدم که برسرکوهي ايستاده ام ومردم ازهرطرف آن کوه به سوي من بالا مي آمدند چون مردم بسياري دراطراف آن کوه جمع شدند به ناگاه کوه بلند شد ومردم ازهرطرف آن فرو مي ريختند ، تا آنکه جماعتي برآن کوه باقي ماندند واين اتفاق پنج مرتبه تکرارشد ، گويا آن حضرت اين خواب رابه وفات خود تعبير فرموده بود ، که بعدازگذشت پنج شب ازاين خواب به رحمت ايزدي پيوستند .

درکافي وبصائر الدَّرجات وسايرکتابهاي معتبرروايت کرده اند که حضرت امام صادق(عليه السلام) فرمود :

که پدرم بيماري سختي گرفته بود وبيشتر مردم ازبيماري حضرت ترسيدند واهل بيت آن حضرت را به گريه درآمدند که امام باقر(عليه السلام) فرمود :

من دراين بيماري ازدنيا نخواهم رفت زيرا دو نفر نزد من آمدند وبه من چنين خبردادند پس ازآن بيماري صحت يافت ومدتي وسالم بود .

وبراي من زمين را بشکاف وگود کن زيرا که من فربه هستم ودرزمين مدينه براي من نمي توان لحد ساخت .

علت فرمايش حضرت آن است که زمينهاي مدينه سخت بودند به جاي آنکه قبر را به اندازه قد متوسط انسان گود کنند ، معمولاً براي قبر درآن زمينها لحد درمي آوردند يعني حفره اي به اندازه جسد درديوار قبردرسمت قبله درست مي کردند وچون امام صادق(عليه السلام) فربه وچاق بودند ودرديوار قبربه سختي جاي مي گرفتند ، لذا وصيت کردند که زمين را براي اين امر گود نمايند تا ايشان به آساني وبدون مشکل درقبر شريفشان جاي گيرند .

پس گفتم : اي پدر بزرگوار من امروز تورا ازهمه وقت سالم تر مي بينم وناراحتي درتو مشاهده نمي کنم حضرت فرمود : آن دونفر که درآن بيماري صحت وسلامت من راخبر دادند دراين بيماري به نزد من آمدند وگفتند : دراين مريضي به عالم آخرت رحلت مي نمايي وبه روايت ديگري فرمود :

که اي فرزند ، مگر نشنيدي حضرت علي بن الحسين (عليهما السلام) من را ازپس ديوار ندا کرد که اي محمد بيا وزود باش که ما انتظار تورا مي کشيم .

کليني به سند حسن  روايت کرده است که حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) هشتصد درهم براي تعزيه وماتم خود وصيت فرمود .

وبه سند موثق  ازحضرت امام صادق(عليه السلام) روايت کرده است که پدرم گفت :

اي جعفر ازمال من براي ندبه کنندگان وقف کن که ده سال درمني درموسم حج برمن ندبه وگريه کنند ورسم ماتم راتجديد نمايند وبرمظلوميت من زاري کنند .

کليني به سند معتبر نيزروايت کرده است که چون امام محمد باقر(عليه السلام) به جهان باقي رحلت نمود ، حضرت امام صادق(عليه السلام) فرمود : که هرشب درحجره اي که آن حضرت درآن وفات يافته بود ، چراغ مي افروختند .

شيخ عباس قمي ميگويند : که درتاريخ وفات آن حضرت اختلافست و وفات ايشان درروز دوشنبه هفتم ذيحجه سال صدو چهاردهم به سن پنجاه وهفت سالگي درمدينه مشرفه اتفاق افتاد .

وفات ايشان درايام خلافت هشام بن عبدالملک بود وگفته شده که آن حضرت راابراهيم بن وليد بن عبدالملک بن مروان به زهر شهيد کرده وشايد به امر هشام بوده است .

قبر مقدس آن حضرت به اتفاق همگي دربقيع ، کنار قبر پدر وعم بزرگوار خود ، حضرت امام حسن (عليه السلام) قرار دارد .

 

+ ۞ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:51  توسط مهرداد حکمی(مدیر وبلاگ)  | 

توصیه هاى امام مهدى (عج)

سید احمد رشتى گوید: عازم سفر حج بودیم ، در یکى از منازل بین راه حاجى جبار که جلودار قافله بود نزد ما آمد و گفت : این منزل که در پیش داریم ترسناک است ، زودتر آماده شوید تا به همراه قافله باشد و از ما جدا نمانید.
حدود دو ساعت و نیم حرکت  کردیم و از منزل قبلى بین راه دور شدیم که هوا تاریک شد و                          
برف شروع به باریدن کرد بطورى که دوستان هر کدام سر خود را پوشاندند و سرعت به راه خود دادمه دادند اما من هر چه کردم که با آنها همراه باشم موفق نشدم و تنها در بین راه ماندم . از اسب پیاده شدم و در کنار راه نشستم ، بسیار مضطرب بودم ، پس از قدرى فکر کردن به این نتیجه رسیدم که همین جا بمانم تا صبح شود و به همان منزلى قبلى برگردم و با چند نفر نگهبان به قافله برسم .
در همان حال در برابر خود باغى را مشاهده کردم که در آن باغبانى بود و بابیل خود به درختان مى زد تا برف آنها فرو ریزد. باغبان پیش آمد و با کمى فاصله برابر من ایستاد و فرمود:
تو کیستى ؟
عرض کردم : دوستان همراه من رفتند و من ماندم و راه را هم نمى دانم .
فرمود: نافله (نماز مستحبى ) بخوان تا راه را پیدا کنى .
مشغول خواند نافله شدم . پس از آن دوباره آمد و فرمود: نرفتى ؟
عرض کردن : و اللّه راه را نمى دانم .
فرمود: جامعه (زیارت جامعه کبیره ) بخوان .
من جامعه را حفظ نبودم اما برخاستم و تمام زیارت جامعه را از حفظ خواندم .
دوباره آمد و فرمود: هنوز نرفتى ؟ اینجا هستى ؟
بى اختیار گریه کردم و گفتم : هنوز نرفته ام راه را نمى دانم .
فرمود: عاشورا (زیارت عاشورا) بخوان .
من زیارت عاشورا را هم حفظ نبودم اما برخاستم و زیارت عاشورا را بطور کامل با صد لعن و صد سلام و دعاى بعد از آن خواندم که دیدم باز آمد و فرمود: نرفتى ؟ هستى ؟
عرض کردم : نه تا صبح هستم .
فرمود: الان ، تو را به قافله مى رسانم . سوار الاغى شد و فرمود: پشت سر من سوار الاغ شو! من هم سوار شدم و افسار اسبم را در دست گرفتم ولى اسب حرکت نکرد:، افسار اسب را به دست گرفت و اسب حرکت کرد.
آنگاه دست خود را بر زانوى من گذارد و فرمود: شما چرا نافله نمى خوانید؟ نافله ، نافله ، نافله . باز فرمود: چرا شما عاشورا نمى خوانید؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا.
سپس فرمود: شما چرا جامعه نمى خوانید؟ جامعه ، جامعه ، جامعه .
آنگاه یک مرتبه برگشت و فرمود: آنها رفقاى تو هستند که لب جوى آب فرود آمده اند و براى نماز صبح وضو مى گیرند.
من از الاغ پایین آمدم که سوار اسب خود شوم اما نتوانستم . او کمک کرد و مرا سوار اسب کرد و سر اسب را به طرف دوستانم گرداند. من در آن حال به این فکر فرو رفتم که این شخص چه کسى است که به زبان فارسى سخن مى گوید در حالى که در آن منطقه همه مسیحى بودند و با زبان ترکى صحبت مى کردند، از طرفى چگونه به این سرعت مرا به دوستان خود رسانید پشت سر خود نگاه کردم هیچ کس را ندیدم و اثرى از او مشاهده نکردم .

 

+ ۞ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:20  توسط حمیدرضا بیات  | 

 

           شعر انتظار

 

http://www.tavoosejannat.blogfa.com

اى آخرين اميد ! در شام تار ما

اى روشناى عشق ! اى غمگسار ما !

داغم به سينه ماند ، در انتظار تو

از رهگذار شوق ، اين يادگار ما

تا روز واپسين ، مى ماند اى نسيم !

بر جاده ظهور ، چشم مزار ما

روزى كه مى رسى ، ميبينى اى عزيز !

خون گريه هاى شوق ، بر رهگذار ما 

شاعر: رضائى نيا، برگرفته شده از كتاب انتظار بهار و باران


+ ۞ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:17  توسط حمیدرضا بیات  | 

 

بیچاره گوزوم هر گجه سن سیز باخار آغلار

 

قان یاشیله اولدوزلاری بیر بیر سایار آغلار

 

2009-07-28 05-04-01 ب.JPG

سلام

وقت غروب آفتاب روز جمعه، آسمون آرام آرام رو به سرخی به خودش میگیره دلها آرام آرام بغضش سنگین میشه !
عالم پر میشه از احساس اندوه !
می دویند این دل گرفتگی یعنی چی !
 
 همش هم به خاطر اینه که دل صاحبمون پر از درد و اندوه میشه که یه جمعه دیگه شد و رفت ولی امر فرجش به وقوع نپیوست!
آخه می دونید چیه
 دل آقا مثل دلهای ما ها نیست که !
تاثیر گذار به تمام عالم هستیه !
دل شما هم گرفت !
آخه دلش گرفته !
حالا دوباره بریم یه هفته دیگه گناه کنیم ...
میگن وقت هست ! راحت باشیم ...وقت برای توبه هم هست!

 اصلا خودتون رو ناراحت نکنید که ! آقا نیومد هم نیومد !

 برای خودتو ن راحت زندگی کنید ! نمی خواد غم و غصه بقل بگیرید ! راحت باشید ...

حالا یکی نیست بیاد از شهر آقای ما امام زمان  بگه که بریم ("عید"؟؟!! ) دیدنی !!!

این همه میگن فلان شهر این آثار دیدنی رو داره فلان جا جای تفریحی داره بهترین منطقه

آب و هوایی رو داره !

رفقا شهر آقای ماهم قشنگه ها  !  
آخه یه چیزی
 هم هست

ببخشید بچه ها نمی تونم بنویسم

برمیگردم ....  
چند ساعت بعد(( برگشتم ))
به همین سادگی ! گذشت گذشت گذشت ! آره رفقا چیزی نبود !!!
برای ما یه بغض خیلی کوچیک بود
  !  که رفع شد!!!
بغضی که باعثش خودم نبودم!!!
یه موقعی هست که
 چیزی باعث میشه که بغض کنی !
یعنی اینکه
 بفهمی موضوع چیه و از اون واقعه متاثر بشی و بغض گلوت رو بگیره !!! 
ولی واقعا فهمیدیم که بغض برای کیه و برای چیه !؟!

حالا سالیانه که عصر جمعه که میشه همه دلشون میگره و بغض میکنند !
ولی متوجه نمیشیم که این دل گرفتگی و بغض برای خودمون نیست !
این دل گرفتگی خیلی معنا داره اونقدر عظیمه که نمی تونیم درکش کنیم !
آخه کم چیزی نیست که بنده یگانه خدا دلش میگیره !
بنده ای که دریاهایی از کمالات و اسرار و مخزن علم های
 الهیه!
درک این دل گرفتگی کار آسانی نیست !....

تو دنیایی که با غرور خودمون رو انسان خطاب میکنیم در صورتی که بوی از انسانیت نبریدم !
آخه درک و فهم برای انسانه ! عقول و تفکرها برای انسانه !
حالا با اینهمه دوری ما از انسانیت !
باز حجت خداست که میخواد یاد آوری کنه حجت بر شما تمام شده !
هر جمعه داره میگه !!!
  :
شماها انسان هستید !
چرا به فکر نیستید ؟
چرا خدا رو فراموش کردید ؟
بر گردید !
....

دیدی یادمون رفت فکر کنیم که چرا میگن آقا غریبه ؟
چرا غروب جمعه ها که
 دل میگیره اینقدر حال و هوا غریبه؟ !!!
چرا.....!
چرا....!

این جمعه هم گذشت اما بازم نیومدی...

2009-07-28 05-27-13 ب.JPG

 

+ ۞ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:50  توسط مهرداد حکمی(مدیر وبلاگ)  | 

 
 
 
 

مدح زیبای امام زمان (عج) 

 
 Pic21[1].jpg
 
اي طبيبا به سر بستر بيمار بيا                         بهر دلداري دلسوخته زار بيا

تو كه دل را به نگاهي بربودي ز كفم                  بپرستاري بيمار دل افكار بيا

آتش هجر تو سوزانده همه هستي من             به تسلاي دل و جان شرربار بيا

اشك هجر است كه از ديده من ميبارد        بهر غمخواري اين چشم گهر بار بیا

دل من خون شد و از ديده برون ميريزد         به تماشاي دل و ديده خون بار بيا

يوسف فاطمه (ع) بين منتظران منتظرند       پرده بردار ز رخ بر سر بازار بيا
 
 
 2h3mn1w.jpg  
 
چرا ز کوی عاشقان دگر گذر نمی کنی
 
                        چه شد که هر چه خوانمت به من نظر نمی کنی

مگر مرا ز درگهت خدا نکرده رانده ای  
 
                        دگر برای خدمتت مرا خبر نمی کنی

خدا گواه من بود که قهر تو کشد مرا   
 
                                زقهر با غلام خود چرا حذر نمی کنی

نشسته ام به راه تو  به عشق یک نگاه تو  
 
                                زپیش چشم خسته ام چرا گذر نمی کنی

تو ای همای رحمت ای جهان به زیر سایه ات 
 
                        چرا نظر به مرغکی شکسته پر نمی کنی

نگر به خیل سائلان به سامرا و جمکران   
    
                                  زباب خانه ات چرا سری به در نمی کنی ؟
 
 
 
 
روزوشب سرگشته هامون منم               لیلی لیلاتویی مجنون منم
 
یابن طه گرچه من نانقابلم                     برسرراهت نشستم سائلم
 
هرچه میخواهی برایم ناز کن                 این منم درمی زنم درباز کن
 
اسیر دربندتوام  مولا                            تشنه لبخندتوام  مولا
 
 
 
 
اباصالح دلم سامان ندارد                      مگرهجرتوراپایان ندارد
 
اباصالح بیادردم دواکن                         مراازدیدنتحاجت رواکن
 
اباصالح مراباروسیاهی                        به خودراهم بده بایک نگاهی
 
اباصالح فقیرم من فقیرم                       بده دستی که دامانت بگیرم
 
اباصالح توخوبی من بدم بد                   مراازدرگهت ردم مکن رد
 
اباصالح چه خوش زیبده باشد                که تو لعل لبت پرخنده باشد
 
اباصالح عزیزآل یاسین                        بیادر جمع مایک لحظه بنشین
 
  
 
1194dcg.JPG 

+ ۞ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 1:24  توسط مهرداد حکمی(مدیر وبلاگ)  |